X
تبلیغات
کادوس

کادوس

مجموعه مقالات پژوهشی ،تحلیلی،ویاداشت های روزانه فریدون فیض زاده


امروزه،اگر به دور از تکلفات وتشریفات،درجهت دستیابی به آرامش روحی وجسمی،گذری به گورستان یا آرامگاه محل سکونت خود داشته باشی،درمی یابی که هرچه باشی ودرهرپست ومقامی قرارگرفته باشی،درنهایت این مکان تنها آرامشگاه ابدی خواهد بودکه می تواند بدون هیچ چشمداشتی انسان رادرخودجای دهد.


بایداعتراف کنم همیشه از گورستان وحشت داشته ودارم ،انگار باگذشت چندین دهه از عمرم به علت نزدیکی محل سکونتم درعنفوان کودکی ونوجوانی درجوار گورستان،آن خاطرات گورستان مخروبه بدون برق وحصاربا درختان کهن سال شمشاد باتنه وشاخه های بزرگ وبلند،مملو از میخ ،نعل اسب ،پارچه های سبز،انواع قفل و.... که یادگاردوران تحجروهمچنین پراز رمز رازی بوده که گذشتگان وقشری از عوام ما با آن پرورش یافته وبه آن اعتقاد راسخ دارندوخواهند داشت!بوده.

عبور از این محل خوف انگیز ،تاثیرات منفی خودرا گذاشته بود وکماکان یک حس تازگی به من می دهد.هرچند باوجود ازبین رفتن درختان تنومند وکهنسال ونصب دیوار ،با گذشت چند دهه ازعمرم ،باز،باورود به این مکان،سایه ی ترس از آن زمان دروجودم کمافی السابق وجودداشته و ازبین نرفته است.

مدت ها بود که دست به عصا راه می رفتم وحتی الامکان این جرات وجسارت راپیدا نکرده بودم که ملاحظات ترس راکنار بگذارم تا قدمی بر گورستان نهم.بالاخره این توفیق افتاد وترس ازبین رفت وکاملا از ابهام زیستن ها وابهام سربردن ها خلاصی پیداکردم.

حال به نظر می رسد گورستان  برای من بوی عطر عاطفه وشعر های سوزناک همراه با تالم رادارد،که برسنگ فرش های آن نوشته شده وهمه مخاطبین ورهگذران رامست جمال خود می کند.

درچنین فضایی،مویه،مرهمی است برزخم های درونی هر انسان زنده که درغروب غم انگیز روزهای پنجشنبه برسرمزار بستگان خود جمع می شوند وبا دردست داشتن شیشه ای از گلاب قمصر،شاخه ویادسته گلی ویاگلدانی باذکر صلوات وفاتحه ویادآوری خوبی های اموات خود،چند دقیقه ای درکنار مزار آنهاحضور به هم می رسانند.دراین بین کسانی نیز هستند که بااندوه فراوان گریبان می درند وغرقه ی اشک می شوند واز آن سو میتوان کسانی را دید که قران به دست متفکرانه آیاتی از کتاب آسمانی راتلاوت نموده وسریعا از محل دور می شوند.

این دیالوگ هرهفته ی رهگذران به گورستان است.

 اماتوفیقی که برای حقیر پیش آمد به علت نزدیکی محل سکونتم با گورستان است.بارها باخود می اندیشیدم این فغان ها ومویه ها درسوگ وعزای بستگان پس از مرگ چرا اینگونه است؟ایا این فغان ها ازشدت عشق وپیوند عاطفه بستگان نسبت به متوفاست یااینکه براعمال خود می گریند که درزنده بودن متوفا،به یاری اش نیامده اند ویاکم کاری نموده اند ویا درناداری نتوانستند کمکی به آن بنمایند؟!

من بااین سئوالات،درنیمه های یک روز پنج شنبه قدم زنان وارد گورستان شدم،هرچند خوف اولیه راداشتم،باخود ذکر می گفتم وزمانیکه به محوطه گورستان رسیدم ناخودآگاه دست هایم آویزان شد.ایستادم وسوره مبارکه قدر راخواندم.از ته دل احساس رضایت مندی نکردم فاتحه ای خواندم وحرکت کردم.دراین بین دیگران نیز طبق عادت هفتگی پا به گورستان گذاشتند.هرکدام باحالتی خاص جملاتی زیر لب ادا می کردند که نامفهوم بود.احساس می کردم گامها چه قدر شبیه یکدیگرند.

شروع به قدم زدن می کنم ازکنار قبرهای مزین شده به سنگ های سیاه وسفید مرمرعبور می کنم،نوشته های روی سنگها  توجه ام را جلب می کندودقایقی درکنار آن می ایستم فاتحه ای می خوانم وبه آرامی گام برمی دارم بعضی جاها کوتاه،ودربعضی جاها بلند.زیر لب زمزه می کنم سعی می کنم زمزمه هایم رابشنوم تا ریتم گام هایم بهم نخوردوهم مقداری از ترس که دروجودم بود کاسته شود .گاهی اوقات که قدم هایم رابلند برمی داشتم سعی می کردم زمزمه هایم با قدم های موزون شود ومواظب بودم قبرهای قدیمی که به فراموشی سپرده شده بود ند وشکاف های عمیقی باز کرده بود، پایم به داخل آنها فرو نرود.

اسامی های نوشته شده برروی سنگ فبرها،ذهن انسان را به جایی سوق می دهد که مدت ها فراموش شده است.ناخودآگاه گذشته ها عینیت پیدا می کند وخاطرات با آن شخص زنده می گردد و ذهن را مشغول خود می کند وشخص متوجه نمی شود که زمان چگونه سپری می شود.

روزگار غریبی است!!!

انسان هایی که دراین خاک آرمیده اند درزمان حیات خود به علل های مختلف از یکدیگر وهمدیگر فاصله می گرفتند وچه بسا تا پایان عمر درقهر به سر می بردند اما دراینجا به راحتی درکنار یکدیگر بدون هیچ .....آرمیده اندوبرتابوت وقاب عکس یکدیگر بوسه می زنند وبی خیال نظاره گر حرکات زندگان هستند.دربعضی ازاین سنگ نوشته ها تصاویری ازمتوفا برروی سنگ حک شده که هرسمت که می رفتم،نظاره گر گام هایم بودند وحقیر نیز باحسرت به آنها نگاه می کردم وگاهی از فرط خستگی می نشستم واز زندان اندیشه خود بر نعش زندگانی مثل خود می خندیدم وگاه اشک می ریختم.

آفتاب رو به غروب بود وکم کم روشنایی خود رادرپشت ابر وکوه های سربه فلک کشیده پنهان می کرد.دیگر از فغانها وناله ها وتلاوت قران مجید خبری نبود.به نظر می رسید که با غروب دل انگیز پنج شنبه ،سرزندگی درگورستان نیز به فراموشی سپرده می شودومتوفیان گورستان بدون غرور وتکبر از دنیای خود،نظاره گر زندگان بودند.

 احساس می کردم روح خدا براین قبرستان جاری هست.وبه یاد شعر سعدی افتادم که میگفت:

گدا گرتواضع کند خوی اوست       زگردن فرازان،تواضع،نکوست

اگر زیر دستی بیفتد،چه خاست؟      زبر دست افتاده،مردخداست

مگوی پای عزت برافلاک نه         بگو روی اخلاص برخاک نه

نه کشور خدایم،نه فرمان دهم           یکی از گدایان این درگهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 9:24  توسط فریدون فیض زاده  | 



برآمد باد صبح و بوی نوروز                  به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز


زمستان درحال گذر وبهار درپیش،هرچند زمستان امسال درشمال نابود کننده بوداما به امید بهار باز آفرین وترمیم کننده نابودی ها نشسته ایم.

اغاز کلام-سرفصل های تقویم ماایرانیان باکلمه نوروز آذین بسته است وهمیشه معنایی به گستره ی تاریخ اجتماعی-سیاسی ایران داشته است بنابراین این واژه بزرگترین سرفصل برجسته تقویم ماست.

درادبیات فارسی،نوروز رامانند اکثر آیین های دیگر به اولین پادشاهان ایران نسبت می دهند.

شاعران وسخن وران ونویسندگان  به نام وشهیر قرون چهارم وپنجم هجری مانند:فردوسی،عنصری،ابوریحان بیرونی،منوچهری و.........بسیار از اندیشمندان،نوروز وبرگزاری جشن نوروز رااززمان پادشاهی جمشید می دانند.

ازآن برشد، فره بخت اوی

جهان انجمن شد برتخت اوی

مر آن روز راروز نوخواندند

به جمشید برگوهر افشاندند

برآسوده از رنج تن،دل زکین

سر سال نو هرمز فرودین

برآن تخت بنشست فیروز روز

به نوروز نو شاه گیتی فروز

می و رود ورامشگرا خواستند

بزرگان به شادی بیاراستند

لازم به یادآوری است که جشن نوروز نیز طبق روایات واسناد،پیش از جمشید نیز برگزار می شد.گذشته از ایران،درآسیای صغیر ویونان برگزاری جشن ها وآیین هایی رادرآغازین فصل بهار سراغ داریم.

افسانه ها وداستان های خیالی وخیال انگیزی که مشخصا برزمینه ی یک واقعیت شکل گرفته وبعدها شکل عوض کرده،جملگی نوروز رابه دوران آریایی پیش از زرتشت منتسب می کنند.

باید اذعان داشت که جشن نوروز،دراصل یکی از دوجشن آریایی بوده.

آریائیان دراعصار باستانی،دوفصل گرما وسرما داشتند.فصل گرما شامل بهار وتابستان،وفصل سرما شامل پاییز وزمستان.

لذا درهریک از دو فصل آریائیان جشنی برپا می کردنند که هردو آغاز سال نو به شمار می رفت.

نخست،جشنی که به هنگام آغاز فصل گرما،یعنی وقتی که گله ها راازآغل ها به چمن زارهای سزسبز می بردند واز دیدن چهره ی دل انگیز خورشید،شاد وخرم می شدند،نوروز نام نهادند.

ودیگر،درآغاز فصل سرما که غله ها را به انبارها آورده تا توشه ی روزگار سرما را فراهم کنند،راجشن مهرگان.

درخصوص تعطیلات نوروز،ابوریحان بیرونی دقیق ترین توضیحات وتوصیفات دراین باره داده:{وآنچه ازپس او(نوروز)است ازپنچ روز همه جشن هاست وششم فروردین ماه،نوروز بزرگ است.زیرا که خسروان بدان پنچ روز،حق های حشم وگروهان بگذارندی وحاجت ها روا کردندی،آنگاه بدین روز ششم،خلوت کردندی خاصگان را}

درخصوص سبزه ی عید نیز رسم این بوده که 25روز پیش از نوروز،درصحن پادشاهی آن زمان،ستون هایی ازخشت خام برپا می شد وزیر هر ستون دانه ای می کاشتند این دانه ها شامل: گندم،جو،برنج،ارزن،کنجد،لوبیا،عدس،ماش،نخود و.....بوده مردم آن زمان به این گمان بودند که هرکدام ازدانه ها سبز تر وپر بارتر شود،محصولش درآن سال فراوان تر خواهد بود.درروز شانزدهم فروردین،سبزه ها را از ستون ها می گرفتند امروزه نیز سبزه عید ،برگرفته ازآن دانه هایی است که در ستون های خشتی می کاشتند.

لذا، این کار رامردم ایران زمین درطول سالیان متمادی عزیز ومحترم دانسته وبه انجام آن همت گماشتند.حتی خلیفه اول ودوم،زدودن جشن های ملی درایران راناممکن دیدند ودرنهایت به نادیده گرفتن جشن ومراسم نوروز اکتفا کردند وهدایای نوروزی مردم ایران رابه نام خراج سالانه پذیرفتند.درروایت طبری ازبرگزاری نوروز 248هجری،به روشنی می توان به این کشمکش بین مردم ایران با خلیفه آگاهی یافت.

 

بنابراین امروزه هیچ کدام ازمناسبت های ایرانی به اندازه عید نوروزمهم و طولانی نیست.این عید از اول بهار شروع وتا پایان روز سیزدهم ادامه خواهد داشت.هرچند طبق اسناد ومدارک نیاکان ما ،یک ماه از سال را به پایکوبی مشغول می شدند ودرکنار آن به تمیز کردن منزل ،تعویض اثاثیه منزل ،پوشیدن لباس های نو،وکلا هرچیزی که به ذهن خطور می کرد ودر توان آنها بود تمیز وتعویض می شدند.سفره هفت سین امروزین،درقبل به نام هفت شین وسپس هفت چین ونهایتا به هفت سین ختم گردید از نمادهای نوروز باستان بوده که هر کدام از سین ها نشانه ی برکت،باروری،عشق،پاکی،طراوت رانمایندگی می کردند.

ازقرن پنجم هجری که تقویم جدید به سفارش جلال الدین ملک شاه سلجوقی تنظیم شد وچهار فصل سال مشخص گردید،نوروز،روزاول بهار تثبیت شد وآنچه امروز تقویم رسمی کشور ماست درسال1304درمجلس شورای ملی وقت به تصویب رسید.

{سازمان ملل متحد درفوریه 2010برابر باچهارم اسفند 1388 وسرانجام 21 مارس را به عنوان روز بین المللی نوروز درتقویم خود ثبت کرد تاجشن سال نو برای بیش از 300میلیون نفردردنیا به صورت رسمی جهانی شود.درمتن به تصویب رسیده درمجمع عمومی سازمان ملل،نوروز ،جشنی باریشه ایرانی که قدمتی بیش از 3000سال دارد توصیف شده است}

نوروزتان پیروز،روزگاران بروفق مراد،لبانتان خندان،شکوه قلم هایتان مستدام باد






+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 10:0  توسط فریدون فیض زاده  | 



خاک رامی توان دریافت

می توان آب رامعنی کرد

می توان،ازخط سبز دامن کوه

شعرروییدن وشکفتن خواند

ابررامی توان کنارکشید،

می توان باصدای رفتن رود

همچو سنگی سرود ماندن خواند،

سرود ماندن

باآب صبر شسته شدن.

می توان قصه هایی گفت

بگوش سرد میله های قفس

اشک رامی توان به دریا ریخت،

بغض راخورد وروبه سوی سحر

چشم امید رابه فردا دوخت.

می توان هم صدای چک چک آب

رفت و رفت و رسید وآبی شد

ابر رامی توان کنار کشید

همدم آسمان آبی شد

آرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 10:23  توسط فریدون فیض زاده  | 


عقلانیت انسان ممکن است ریشه درعوامل گوناگونی چون:ناطق بودن،اجتماعی بودن،سرشت طبیعت که همان ازلی یاجسمانی ناشی ازبی دفاع بودن درمقابل نیروهای طبیعت باشداما باسرشت انسان آمیخته است.باید اذعان داشت که بازور وفریب ودروغ می توان انسان راازتعقل وکنش عقلانی بازداشت واوراگرفتار جهل وخرافه ساخت.لیک کافی است انسان رابه حال خود واگذارند تاعقلانی بیندیشد وعمل کند.ازاین لحاظ است که انسان موجودی می شود صاحب حق.اوحق خواهدداشت تاآنگونه که خود می خواهد ومی پسندد بیندیشد وزندگی نماید.حق ازوجودانسان،طبیعت انسان وجهان ازوضعیت خاص انسان درجامعه ریشه می گیردودرنهایت باسرشت اوجوش می خورد. بایداندیشید که هرکس محق است آنگونه که می خواهد بیندیشد.افکار ونظرات خود رابیان نماید ودرقبال آن جامعه می تواند به آنها رسمیت ویاموضوعیت ببخشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 13:5  توسط فریدون فیض زاده  | 


درفرهنگ لغت افشا به معنی برملاکردن راز است

افشاگری پدیده ای جدید درتاریخ ایران نیست.اززمانی که اساس آن پایه ریزی شد،درابعاد گوناگونی ظهور پیدا کرد.افراطی ترین انسان های زمان ما رادرخود جای داد وبرای همیشه دربرابر نظرات وخواسته های دیگر وقعی ننهادند.این گونه انسان ها با همین منطق توانسته اند درجامعه زندگی کنند واهداف پنهانی خودراپیش ببرند وکارهایی انحام دهند که زبان وقلم ازبیان آنها غاصر است.هرچند این پدیده رامی توان درنظام مدیریتی دنبال کرد اما درخود جامعه نیز به وفور یافت می شود.

درطول چندین سال گذشته، درادبیات سیاسی ما، احزاب وسیاست مداران ما نیزاین پدیده رابه عنوان یک عامل تسریع کننده درپیشبرد اهداف و جایگاه خود شناخته اند وبه عنوان یک فرصت به آن نگاه می کنند.

باید اذعان داشت شخصیت های حقوقی که در قامت یک مدیر،سکان یک مجموعه اداری واجرایی را به عهده می گیرند،سعی می کنند درمواقع لزوم از این پدیده ،نهایت استفاده ابزاری رابنمایند.حال بماند که تا کجاها اینگونه رازها ادامه خواهد داشت!وتا کی حریفان ورقیبان رابه عقب نشینی اجباری وا خواهند داشت!!.این سئوال به ذهن متبادر می شود که اینگونه رازها وتهدیدها چرا هیچ وقت افشا نمی گردد؟

به نظر حقیر درادبیات سیاسی ما این حربه کاربردی دارد که به شکل واقع بینانه ارتقا یافته ومدیران قادر به شفافیت سازی نیستند.اگر قادر هستند این همه رازچگونه به مانند قارچ درجامعه سربازمی کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 8:33  توسط فریدون فیض زاده  | 


شغل ومعیشت دوهمزاد هم هستند که اگر به آن توجه نشود معضلات زیادی گریبانگیر جامعه خواه شد.

مسایل شغلی ومعیشتی جوانان این مرز وبوم ودرپس آن،مشکلات پیش رو درتامین معقول نیازهای اولیه برای یک زندگی جدید،حدیث تازه ای نیست که حقیر بخواهم به آن بپردازم.اگر پربیراه نگفته باشم درهرخانواده ایرانی میانگین دو نفر جوان بیکار رامی توان به عینه دید که تامین اولیه مایحتاج اندک آنها بردوش پدر یا مادر بازنشسته سنگینی می کند، که بعد از سی سال خدمت می بایست به اجبار شغل خدماتی  دومی را برگزینند تاامورات آنها بگذرد.

تامین شغل برای هریک از جوانان چه تحصیل کرده و چه ....طبق اصول مصرح درقانون اساسی کشور،ازوظایف متولیان اجرایی کشور است که می توانند بدون شائبه دررفع آن گام های مثبتی بردارند.

داشتن کسب وکار برای جوانان از آنچنان اهمیتی برخودار است که تمام احتیاجات راتحت تاثیر خود قرار می دهد اگر جوانی شغلی درخور شان خود داشته باشد آلوده شدن به انواع ناهنجاری ها ی اجتماعی برایش دشوار خواهد بود چون به علت مشغله های کاری فرصتی نمی یابد که به آنها گرایش پیدا نماید.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت 10:26  توسط فریدون فیض زاده  | 


دراین دیار،نداند کسی زبان مرا

کجاست آنکه شناسد غم نهان مرا؟

به شکر نعمت دیدار،جان برافشانم

اگربه من برسانند،همزبان مرا

به جان رسیدم ازآن همزبان که همدم نیست

که سوخت هرنفسش ریشه های جان مرا

اگرفغان غریبانه ام به عرش رسد

خدا گواه ست که نشنود فغان مرا

کجا سراغ کنم همزبان هم نفسی

که همچو تیر کند،قامت کمان مرا؟

امید نغمه فرو برد درمن ای صیاد

بسوز بالم و ویران کن آشیان مرا

 

(سهیلی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 10:49  توسط فریدون فیض زاده  | 



 

وقت پاک کردن عرق پیشانی فرا نرسیده

 وقت شستن دست ها نیست

 وقت لایروبی انهار شالیزاران نیست

آسوده باش!

میگویم:

برای آنها که درگرماگرم شلوغی مراوده ها،

دربهاران ایستاده اند.

چرخش چراغ امید

به صورت تک تک آنها

سرخی معنی داری می دهد!

دراین بین

عده ای ایستاده

عده ای نشسته ومنتظر.

سیاهی لبان تکیده آنها

دندان های جرم گرفته آنها،

واگویی،قصه ها وغصه هاست.

گفتم:

آستین ها رابالا بزن

وقت تنگ است،

گفت:

ساق پا،کف دستانت رانشانم ده.

این حدیث مردمان روستایم است.

امان ازایستایی!

تاصبح چیزی نمانده.

بگو چه چیز شما رابه فکر وامی دارد؟

آیامخزن های سوختتان پراست؟

آیاانبارهایتان پراست؟

آیا جیب هایتان مملو ازتراول های رنگارنگ است

تا کی!

منتظر مستمری ماهیانه امداد و.....

شاید....

یک تکان،یک حرکت،یک جنبش.

مدتهاست پاهای نیرومند گذشته تان

رنگ گل را به خود ندیده است.

قسم به کنجکاوی صادقانه تان،

قسم به برگشت میراث تان،

قسم به نگاه کنجکاوتان

اندکی تحرک.

باشد،که بیاندیشید.

می گوید:

به ما گفتند ورفتند،

به ما شناساندنند ونیمه راه،تنهایمان گذاشتند.

نگران نباش!

آستر آسمان به زودی

کنار زده می شود

آن کس که دندان داد

نان نیز خواهد داد.

می گویم:

چه امید ی!

پیشانی باید عرق کند،

عضلات دست وپا باید فعال باشد.

موهای سر،وپشت گردن،باید باران رالمس کند.

دست ها،پاها باید باگل آشتی کنند.

زالوهای گرسنه شالیزاران تشنه اند؟

می گوید:

نگران نباش ،چه فراوان است خون!

می گویم:

وقت اندک است

بیا رسوب ذهن رابتراش

بیا تنت رابه بهاران ده

بخند برتلخی ها

برزخم هایت برگ انجیر بگذار

دی وبهمن گذشت

دستهایت راازجیب بیرون آر

لب هایت رادرآینه ی آتش بگذار

باز فرصت خواهی داشت

به هیچ استعاره ای

سینه های ستبرت را

ساق های نحیفت را

دست های خسته ورنجورت را

قدرت ده

بلغم غدد لنفاوی ات رابیرون ریز

سینه ات راصاف کن

چشم هایت رابازکن

اشک هایت راپاک کن

صدایت رارساکن

هروقت خواستی فریاد بزن

مثل قدیم ها که

صدایت طنین انداز کوهها بود

هرچه صدایت رساتر باشد

گوش نیز شنوا تر خواهدبود

می گوید:

برادرم!

چشم هایم قدرت بینایی خود رااز دست داده

صدایم آن رسایی گذشته راندارد

دستانم آن رمق وتوانایی گذشته راندارد

عضلاتم فرسوده اند

بازوان حمایتگرم که عمری به پایشان ریختم نیستند

دستانم ازهم دورافتاده اند

تو از چه می گویی؟

تویی که چهار نعل می تازی

دستانت ازهم دورنیستند

دستانت به جیب هایت راه دارند

تو از پاهای برهنه درشالیزار چه می دانی

سپس نگاهی زیر چشمی به من می اندازد

تبسمی برلبانش نقش می بندد

گام هایش رامحکم برمی دارد

قهقهه ای سر می دهد

به سویی می رود

آن سو برایم ناشناخته است

شایددنبال رزق وروزی فردا!

شاید نشستن درقهوه خانه!

شاید سرگرم شدن با بازی های قهوه خانه ای

وشاید.....

برمی گردم

غروب است

به دنبال کمی خلوت می گردم

ازسایه درهم درختان

سوسوی آفتاب غروب

خود رامعمولی دیدم

بربیلبردهای نورانی ذهنم

حرف هایم دود شد

می خندم به خیالاتم

به خیالات درشالیزار

آن دور دورها، زنی مشغول نشاست

اما ناشتا

ناگهان دستی

مسیرش رامی بندد

می ایستد،خیره می شود

به غروب تنهایی خود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 12:6  توسط فریدون فیض زاده  | 


درآخرین روز از ماه بهمن 92،توفیق اجباری پیش آمد که چندروزی درشمال کشور باشم.متاسفانه درمسیر برگشت ،ناظز تخلف ناشیانه ونابخردانه ، ازسوی یکی ازمجریان قانونی رانندگی پلیس راهور محور گیلان بودم.

ازآنجاکه انتظارمی رود مسئولین وفرماندهان پلیس راهور،ازمردم فهیم کشور می خواهندکه به درستی ازقوانین ومقررات راهنمایی ورانندگی تمکین نمایند.این خواسته مردم نیز هست که ماموران خستگی ناپذیرپلیس راهور پا رافراتر ازقوانین وبخشنامه های صادره نگذارند وباکارهای احساسی وناشیانه ونسنجیده،خود موجب حوادث مرگبار جاده ای نشوند!!

بنابراین مشاهده می شود که پلیس راهور درجاده های مواصلاتی بین استان ها گوی سبقت درجریمه را از استان های همجوار خود به هرعنوانی ربوده وباکمین درپشت تپه ها ،زیرتابلوهای قطور،گردنه ها و....ناخواسته وناگهانی باپریدن به وسط ویاکناره جاده،بااشاره باتابلو به اتومبیل های گذری که هرچند برای رانندگان عبوری قابل درک نیست که اشاره مامور زحمت کش به کدام خودرو است ،ناخواسته این عمل مامور باعث تصادف وخسارت های جبران ناپذیری خواهد بود .لذا اگر بپذیریم بااین پیش فرض که مصونیتی فراتر از قانون ،پلیس محترم راهور برای خود قائل ویامتصور است باید واقع بینانه به عملکرد برخی از ماموران پلیس در جاده ها شک کرد.

لذا ازدوستان قانون مدار که سعی وافر دارند قوانین راهنمایی ورانندگی ومقررات جاریه رابه نحو احسن پیاده کنند،این درخواست رانندگان نیز راباید مد نظر گیرند که خود نقض کننده قانون وبخشنامه های فرماندهان گذشته نباشند.

به نظر می رسد که اینگونه بی قانونی ازسوی برخی ماموران پلیس راهور،می تواند بی اعتمادی رادرضمیر افکارعمومی نهادینه کند .لذا امید واثق است .با عنایت به اینکه سال نو ومسافرت ها درپیش است فرماندهی محترم ناجا تصمیمات بایسته ودرخورشان قانون راابلاغ نمایند تا درسال جدید،شاهد وناظر تصادفات ناخواسته نباشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 10:6  توسط فریدون فیض زاده  | 


درتعریف رانت غیرقانونی باید اذعان کنم:که پول یاخدمتی است که به واسطه ارتباط افراد بیرون ازیک مجموعه بابدنه قدرت سیاسی درهرکشوری بوجود می آید.افرادفرصت طلب وزیاده خواه،درقالب لابی وارد مجموعه ی دولتی شده نقاط قوت وضعف سیستم مدیرتی وعوامل دست اندرکار راارزیابی نموده وباواردکردن آشنایانی درپیکره ی سیستم اداری،به یک سری اطلاعات فردی که نیاز دارند،دسترسی پیدا می کنند.

لذا شخصی که وارد این گردونه قرارگیردراوامی دارند آنچیزی که می خواهند ومی طلبند رابه آنها داده ودرغیر اینصورت واردمرحله تهدید شده وزمانی که فرد برای یکبار عمل خواسته شده راانجام دهد،دیگر گریز ازآن غیرممکن خواهد بود.

بایدگفت:رانت ولابیگری دوهمزاد هستند که درسیاست واقتصاد ودرکنار همدیگر رشد می نمایند وافراد دخیل دراین گردونه ازآن ارتزاق می کنند.

بی تردید برای مقابله بااین پدیده،باید دولت به سمت واگذاری مسئولیت ها پیش برود وبعد نظارتی رابه حداکثر برساند وآن را تقویت نماید.هرچه این گونه نظارت ها پررنگتر باشند به همان اندازه خلاصی یافتن ازاین معضل اجتماعی آسانتر خواهد بود وخروجی ها بهتر وشفافتر عمل خواهند کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 11:30  توسط فریدون فیض زاده  | 

بسترسازی وفراهم آوردن زمینه تعادل روانی برای هرفرد درجامعه،ومشارکت شهروندان درسرنوشت سیاسی-اجتماعی،ازمهمترین مسایلی است که پیش روی هردولتی قرار می گیرد.

بهره گیری از نشاط سیاسی-اجتماعی برای یک جامعه،نیاز به توسعه وتعمیق مشارکت تمام شهروندان رامی طلبدکه شیوه های پذیرفته شده ومصرح درقانون وجامعه راتقویت نمایند.دراین راستا موانع درجامعه به وفورپیدا می شود که بی اعتنایی یک قشر ازجامعه رادربرمی گیرد هرچند آن گروه نسبت به اجرایی شدن این تعادل،بی تفاوت وبی اعتماد است.

لذا برهمین سیاق است که برخی ناهنجاری ها وعدم تحمل درسطح کلان جامعه  وجود دارد وکاستی ها وتنش ها راهدایت می کند که نتیجه آن کاهش تعادل ومحدودیت های مشارکتی سایرین است.

لذاانسان باید فرصت بیابد تادرآرامش وبطورطبیعی خودراباتغییرات لازمی که درمحیط زندگانی اش پدید می آید،هماهنگ کند.

اساسا رازماندگاری انسانها درسازگاری های طبیعی است.انسان موجودی هوشمند،انتخاب گر،اغتشاش ناپذیر است.اگر به انسان هوشمند اجازه داده نشود که درشرایطی طبیعی ودرحد توانایی خود،چیزی راکه به نفع او وجامعه است برگزیند.وآنچه که به زیان خود وجامعه است کنار بگذارد ، تعادل روانی و بستر مدنظر درجامعه فراهم نخواهد شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 11:9  توسط فریدون فیض زاده  | 



ازبدوتاسیس وبلاگ،کوشیده ام تاحدامکان وبادقت،درایت،مسئولیت ومتانت وظایف خودراانجام دهم وباپرهیز ازجنجال،به دایره مجادلات قلمی پا نگذارم.ازسویی،انتظار می رود دیگران تفاوت ها رابشناسند ودررفع آن اهتمام ورزند.

به نظر می رسداین تفاوت ها درجامعه ما یک موضوع پذیرفته شده است.خواه ناخواه کسی که خیلی صریح ورک بخواهد حرفش را بزند،گاهی عده ای ازدوستنانش راازدست می دهد وگاهی عده ای راازخود می رنجاند.دراین بین برخی نیز هستند که قدرت هضم خواسته ها راندارند وازاین رو مرتب برچسب هایی می چسبانند وموضوع جزیی را.... تلقی می کنند.

این تفاوت ها زمانی نمود پیدا می کند که:درکنارخود حامی مقتدر وقدرتمندوبانفوذی داشته باشی!

اگربخواهی به دور ازشائبه های پیرامونی،موضوعی رامطرح کنی که جامعه باآن درگیر است،بدون هیچ اغماضی،باید پاسخگو باشی وچه بسا به کام حادثه ای بروی که ازابتدا دلت رضا نمی داد ویا اینکه به فکرت نمی رسید.

دراین بین اگر حامی زورمند وبانفوذ داشته باشی،درروز مبادا به کمکت خواهد آمد وجسارت چندانی برای نوشتارت نیاز نیست،ازادی عمل بزرگی برایت فراهم می شود،خیالت نیز ازهر بابت جمع خواهد بود.اگرگیر بیفتی،کسی درکنارت هست که به دادت برسد اما اگر نداشته باشی کارت با.........خواهد بود.

این هست تفاوت!!

لذا برای کسانی که درمحیط مجازی می نویسند وقلمی می کنند.باید بگویم درابهام نهادن بعضی ازمشکلات،شیوه ای رسمیت یافته است.

چشم تنگ مرد دنیا دار را

یاقناعت پر کند یا خاک گور

همه اینها راگفتم که آن اندیشه ی خطا ،برخاسته از ندانستن ها ونداشتن ها ،بهتر از دانستن ها وداشتن هاست رایاد آوری کرده باشم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 12:44  توسط فریدون فیض زاده  | 


آغازکلام-آدمی درحیات اجتماعی وسیاسی خود،لحظاتی راتجربه می کند که امکان انتقال ویا بیان آن مطالب وخواسته ها ازطریق برخی گزاره ها هم برای خود وهم برای دیگران دشوار وناممکن است اما به قول سعدی شیرین سخن:

نصیحت که خالی بود ازغرض

چوداروی تلخ است دفع مرض

تمایل به زندگی  ودستیابی به کیفیت های بالاتر زندگی انسانی ،سابقه ای بس طولانی،به قدمت تاریخ خودانسان دارد.شاید بتوان فرض رابرآن گذاشت که،این سابقه،ریشه درخاطره های ازلی وبهشت گمشده ای داشته باشد که انسان ها همیشه،گوشه ای ازآن رادرذهن خفته خودتصور کرده وبعدها با بیداری ذهن،درطلب آن،خود را به آب وآتش زده تا به هر صورتی به آن دست یابند.

 زمانی که حضرت آدم وحوادرطلب بهره مندی از آن میوه ممنوعه ازبهشت برین رانده شدند ودرعالم دیگر باشیطان همنشین شدند وازپروردگار خود درخواست نمودند زندگی و زیستن درکنار خیر وشر وتفکر وتامل درجهان دیگر برای آنها مطلوب است تا با تعقل به ناداشته های خود برسند،خواسته ونیاز ازآن زمان همیشه درکنار انسان بوده وخواهد بود.

هرچند باید اذعان نمود که رسیدن به اینگونه خواسته های برحق،باوجود برخی قوانین تدوین شده از سوی خود انسان ها ،باخصلت ها،نگرش های متفاوت به زندگی اجتماعی،سازگاری چندانی نداشته ونخواهندداشت.

لذا انسان دیروزین وامروزین،درمسیر حیات اجتماعی خود، ناگزیرند رنج هایی رامتحمل شوندوبرای رسیدن به خواسته ی خود، پرتلاش وباهوش درجامعه ی خود ظاهر شوند.این امر منوط است که انسان خودرامقید به قوانینی بداند که وضع نموده اند ودرچارچوب آن به حقوق اجتماعی ومدنی خود اقدام نماید.

اگرامروزه،درجامعه ،به دورازتکلفات وتشریفات،مدتی خود رادرمیان قشرهای متنوع ومتوسط تحصیلکرده وپایین جامعه که دغدغه های زیادی دارند بگذاریم،درمی یابیم که سئوالات اکثر آنها،برگرفته از نظریات بزرگان دینی وروشنفکری جامعه ما مانند.:حضرت امام ره،استادشهید دکترمرتضی مطهری و مرحوم دکتر شریعتی ودیگران رامطرح می کنند که آن بزرگ مردان  تاریخ معاصر ایران زمین متواضعانه سعی کردند درتند باد سیاسی حاکم برجامعه ی زمان خود،ازامور بزرگتر حرف بزنند  ودراین مسیر چنان حریم اعتقادی وآرمانی خود راحفظ نمودند که بعد ها دیگران نتوانستند تابلوی یکطرفه ای برای خیابان های گفتمانی و صدارتی خود نصب نمایندوازآن استفاده ابزاری کنند.

به فرموده حضرت امام ره که فرمودند:

« پدران ما که به مشروطیت رای دادند،حق ندارند انتخاب خود را به نسل ماتحمیل کنند.این نسل آزاد است تاخودش تصمیم بگیرد . »

ویااستادشهیدمرتضی مطهری که جان شیرین خودرابه پای آرمانی ریخت که به آن اعتقاد داشت .  

  درکتاب پیرامون انقلاب اسلامی می فرماید:

« من به جوانان وطرفداران اسلام هشدار می دهم که خیال نکنند راه حفظ معتقدات اسلامی جلوگیری ازابرازعقیده دیگران است .ازاسلام فقط بایک نیرو می شود پاسداری کرد وآن قلم است وآزادی دادن به افکار مخالف ومواجهه صریح وروشن با آنها...............»

مرحوم استاد دکتر علی شریعتی می فرماید:

« آزادی انسانی راتاآنجا حرمت نهیم که مخالف را وحتی دشمن فکری خویش را به خاطر تقدس آزادی،تحمل کنیم وتنها به خاطر اینکه می توانیم اورا ازتجلی اندیشه خویش بازور باز نداریم.وبه نام مقدس ترین اصول،مقدس ترین اصل راکه آزادی رشد انسان ازطریق تنوع اندیشه ها وتنوع انتخاب هاست،باروش های .... پایمال نکنیم.کمترین خدشه به آزادی فکری آدمی وکمترین بی تابی دربرابر تحمل تنوع اندیشه ها وابتکارها،یک فاجعه است »  مجموعه آثار،ص142

بنابراین بزرگان دینی وروشنفکری دینی آزادی های انسانی رابه منزله یک واقعیت دانسته،وچیزی نیست که کسی به کسی اعطا کرده باشدویاکسی ازدیگری خواستار آن باشد.آزادی دراین معنا به خودی خود موجود است وانسان ها به صرف انسان بودن واجد آن هستند.آزادی به منزله واقعیت بودن ،همان چیزی است که فیلسوفان از آن به نام اختیار یاد می کنند.(آدمیان به صرف آدم بودن مختارند،اگراختیار ازانسان سلب شود به واقع انسانیت ازانسان سلب شده است)

درجامعه ی دینی ما،علاوه براینکه دین مقدس است،مقوله آزادی وحقوق شهروندی هم مقدس است درسایه ی دینداری می توان به آزادی هم رسید منوط بر اینکه دایره دید را وسیعتر نمود چون انسان نزد خداوند بسیار عزیز است.

خداوند می فرماید:ولقد کرمنا بنی آدم...........این انسان مورد تکریم درگاه الهی،کرامت دارد ودرعالم هستی موجودی نخبه نزد خداوند عزیز است.

باید اعتراف کنیم که بذرآزادی وحقوق شهروندی راایرانیان کاشتند اما محصولش راغربی ها بردند وما ماندیم با انبوهی از خواسته های جامعه ی اسلامی خود.

به قول اقبال لاهوری:

دانه آن صحرانشینان کاشتند

حاصلش افرنگیان برداشتند

خوش ترآن باشد مسلمانش کنی

کشته شمشیر قرآنش کنی

لذا فرد یا جامعه ای که از گفتگو،برای خوب زیستن،خوب فکرکردن خوداری کند ویا احیانا سدی برروی خواسته ها یش بسازد ،مستعد گرایش به انواع تفکرات خواهد شد .این ناتوانی رادرخود احساس خواهد کرد  که برای رسیدن به خواسته برحق خود،ناچار به بر قراری ارتباط فکری بادیگرانی شودکه چه بسا این امر تعارض با منافع داخلی وقانون اساسی کشور داشته باشد.

 همواره سئوالات درجامعه ی اسلامی مازیاد بوده وبا نگرانی هایی نیزهمراه است .اوضاع به کجا ختم می شود؟عاقبت چه خواهدشد؟آیا این اصول مصرح درقانون اساسی درکشور قابل اجراست؟پس چرا بعد از 34سال کماکان بطور کامل به آن پرداخته نمی شود؟

نگارنده معتقد است دراین 34سال ازعمر پربرکت وعزت نظام جمهوری اسلامی هرچند دارای فراز وفرودها یی بوده اما افراد بزرگی آمدندو دراین مسیرگام نهادند و جان خود رافدای آرمان واهداف کردند یکی از این بزرگان حضرت آیت الله شهید دکتر بهشتی بود وی تلاش های زیادی برای نهادینه کردن گفتمان وحقوق شهروندی و فرهنگ تحزب ( که دراصل چرخ دنده ماشین دموکراسی ویابه زبان سیاسیون ما،مردم سالاری دینی است )انجام داد و توانست بعد ازاستقرار نظام جمهوری اسلامی حزب جمهوری اسلامی را به همراه برخی از چهره های اصلی انقلاب بنیان بگذارد اما متاسفانه اینگونه نگرش ، بعدها برای برخی ناآگاهان جانیفتاد وبرزمین نهاده شدوبه مروردرروند تعارضات داخلی که هرانقلابی بعد از مدتی  یاران خود راحذف ویا ازگردونه خارج می کند، این ودیعه انقلاب 57 بااستدلالات نسنجیده مانند (احزاب نوپا هستند،منابع مالی راخودشان نمی توانند تامین کنند،عدم قبول قشر تحصیل کرده درهمراهی با موج پوپولیستی جامعه،بی صداقتی حامیان ،شعارزدگی صرف ودرنهایت مطلق بودن قدرت سیاسی در کشور)انگیزه های واقعی رادرنطفه کور ساخت  وبنگاههای اقتصادی ،که تنها به فکر انباشت سرمایه ی خود بودند چون گیاهان هرز،با پشتوانه مراکزی خاص ، گوی سبقت را ازهمه بخصوص مردم فهیم وفرهیخته، ربودند وشعور جامعه رابه سخره گرفتند ولطمات سنگینی  به جامعه انقلابی ما زدند وتنها هیجانات زود گذر انتخاباتی ، بی اعتمادی ،مخفی کاری ،مچ گیری رقابتی که قاعده ی خاصی ندارد را به عنوان اتوپیای خود به ارمغان گذاشتند.

هرچند به قول یکی از اساتید بزرگ علوم سیاسی که بارها درنوشتاروسخنرانی های  دانشگاهی خود این جلمه راگوشزد می کند که:مردم ایران به علت برخی عوامل تاریخی  و.....قدرت هضم بعضی خواسته ها راندارند وبه فضای بازسیاسی وگفتمان های روز ناشی از نیازاجتماع خود،عادت نکرده  وناسازگار ونظم ناپذیزند ،دربرابر آزادی ظرفیت ازخود نشان نمی دهند وچه بسا درآخر، بحران بیافرینند وآن راتبدیل به گردابی ازهرج ومرج بدل کنند...........ونتیحه آن خواهد شد که از سوی برخی ،سیاسی کاری تلقی شود.والخ...

 به نظر نگارنده اینگونه واقعیت های عینی،قائم به فرد ویا رهبران سیاسی وحزبی ایران هست که خود را ستون وپایگاه هدایتی جامعه می پندارند وهیچ قائده ای را برای آن ودیگران متصور نیستند وادامه هرگونه فعالیت حزبی وصنفی راقائم به خود می دانند.

 بنابراین تا زمانیکه اینگونه رفتار ونگرش فردی مطرح وتکرار گردد دیگر نمی توان قبحی برایش باقی گذاشت ویابه انتظارش نشست به این امید که شاید نگاههای فعالیت های سیاسی قائم به فرددرجامعه ،تغییرنماید.

 درحال حاضرفعالیت حزبی ومدنی درکشورامری غیر ممکن است چون نه پله های نردبان تعریف شده است ونه مکانی برای گذاشتن نردبان وجود داردونه دیواری که بتوان نردبان را برآن تکیه داد.هر سیاست مدار ومسئولی به گمان خود برداشتی از آن ارائه می دهد.

  به دلیل مشکلات اولیه انقلاب وبحران های پیش آمده درمسیر انقلاب وبرخی مسائل ساختاری ونداشتن ارتباط باواقعیت های جامعه ،سیاسیون نتوانستند درتحولات  کشور نقش ایفا نمایند ودراین بین تنها تراوشات وایده های خاصی که درزمان خاص (انتخابات.....)اززبان برخی بزرگان سیاسی که بعد از تایید شورای محترم نگهبان ،مطرح می شود چند ماهی افکار عمومی راسرگرم نموده و سپس به فراموشی سپرده می شود .به جرات می توان ادعا کرد که حتی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، گفتمان های مدنی وتحزب نتوانست جایگاه خود رادرسازندگی کشوربازنماید.تدوین کنندگان قانون اساسی ،ملاحظاتی  دربررسی  فعالیت احزاب و.... از مشروطیت رادرنظرداشتند سعی نمودند آن تجربیات رامد نظر قرار دهند واصل26قانون اساسی رابه این موضوع اختصاص دادند ودر مفاد آن آوردند:

«احزاب،جمعیت ها،انجمن های سیاسی،صنفی واسلامی،اقلیت های دینی شناخته شده آزادند،مشروط به این که اصول استقلال،آزادی،وحدت ملی،موازین اسلامی واساس جمهوری اسلامی رانقض نکنند وهیچ کس رانمی توان ازشرکت درآنها منع کردیا به شرکت دریکی از آنها مجبور ساخت .»

لذا باید زمینه ای فراهم شود تا تنوع وتکثر درجامعه اسلامی راه پیداکند چون تنوع وتکثر هم فرصت است وهم تهدید. بهتر است که فرصت ها رامحترم بشماریم ووجود مباحثه وگفتگو درمقوله آزادی های مدنی وهم اندیشی راباایجاد راه کار که همان مهندسی اجتماعی است فراهم سازیم.

 

هرچند وزارت کشور بافراخوانی فعالین سیاسی و احزاب شناسنامه داردردیماه سال جاری، قدم اول رابا جدیت برداشت وتوانست فعالین حزبی رادورهم جمع نماید وباسعه صدر به نقطه نظرات گوش فراداد. اما باید اذعان نمود که تنها بسنده کردن به فعالین سیاسی گذشته درپیشبرد ونهادینه کردن این اصول مصرح درقانون اساسی سئوالات زیادی درافکارعمومی نسل دوم وسوم انقلاب ایجادمی کند .چون نسلی که پس ازانقلاب به دنیا آمده وتحت تاثیر ارزش های رِِژیم گذشته قرار نداشته وازتعلیم ومربیان گزینش شده برخوردار بوده است می توانند دراین مسیر پرفراز ونشیب نقش اساسی ایفا نمایند

سیاست گذاری روزآمد میتواندموازین وضوابط ومقتضیات کلی راشامل شودوبه تبع آن مصالح دولت وملت را موردتوجه قرار دهد.اینگونه نگرش وقتی میسر وموثر خواهد بود که دولت ابتکار عمل شایسته ای ازطریق سیاست گذاری مدبرانه همراه بااعتدال رادردست بگیردوباشناسایی استعدادهای بالقوه جوان آسیب شناسی لازم رابا بکارگیری اندیشمندان دانشگاهی وحوزوی مسلط به دانش روز،برنامه های راهبردی ومدون درچارچوب قانون اساسی انجام دهندتاخواسته ها ونیازهای عموم ملت ایران رابه نحواطمینان بخش تامین نمایند.  

چون بعد از یک دهه سکون ،جامعه نیازبه یک فضای اعتدالی آزاد همراه باتفاهم ملی ، و گذرازتعصب های نابجا ونگرش جدید به جامعه ی مدنی دارد هرچنداین تفاهم ملی مفهومش بسان یکدیگر اندیشیدن نیست بلکه همزیستی درکناریکدیگر،تبادل آرا واندیشه اظهار نظرآزاد، حقوق اجتماعی-سیاسی-اقتصادی یکدیگر رابه رسمیت شناختن به همدیگراحترام گذاشتن همه اینها بخشی ازمفهوم آن تفاهم است.

تا ازفرصت های پیش آمده کمال بهره برداری  رابنمایند.

 انشاء الله باانتخاب مسیری اعتدال گونه ،موجب بهبودی فضای سیاسی کشورگردد و نظامی که برپایه معرفت شناسی،انسان شناسی وجهان بینی خاص بنا شده است الگویی برای تمام مسلمانان جهان شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 16:37  توسط فریدون فیض زاده  | 



ماقلم درسرکشیدیم اختیار خویش را

اختیار آنست کوقسمت کند درویش را

آنکه مکنت بیش ازآن خواهدکه قسمت کرده اند

گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را

خمردنیا باخمار و گل به خار آمیختست

نوش می خواهی هلا!گرپای داری نیش را

ای که خواب آلوده واپس مانده یی ازکاروان

جهدکن تابازیابی همرهان خویش را

درتوآن مردی نمی بینم که کافر بشکنی

بشکن ار مردی هوای نفس کافر کیش را

آنگه ازخواب اندرآید مردم نادان که مرد

چون شبان آنگه که گرگ افکنده باشد میش را

خویشتن راخیرخواهی خیرخواه خلق باش

زانکه هرگز بدنباشد نفس نیک اندیش را

آدمیت رحم بربیچارگان آورد نست

کادمی راتن بلرزد چون ببیند ریش را

راستی کردند وفرمودند مردان خدای

ای فقیه اول نصیحت گوی،نفس خویش را

آنچه نفس خویش راخواهی حرامت"سعدیا"

گرنخواهی همچنان بیگانه را وخویش را.

(سعدی شیرای)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 21:34  توسط فریدون فیض زاده  | 



درتاریکی بی آغاز وپایان

دری در روشنی انتظارم رویید.

خودم رادرپس درتنها نهادم

وبه درون رفتم:

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.

سایه ای درمن فرود آمد

وهمه ی شباهتم را درناشناسی خود گم کرد.

پس من کجا بودم؟

شاید زندگی ام درجای گم شده ای نوسان داشت

ومن انعکاسی بودم

که بی خو دانه همه ی خلوت ها را به هم می زد.

ودرپایان همه ی رویا ها درسایه ی بهتی فرو می رفت.

من در پس درتنها مانده بودم.

همیشه خودم را درپس یک درتنها دیده ام.

گویی وجودم درپای این درجا مانده بود،

درگنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

دراتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود

ومن درتاریکی خوابم برده بود.

درته خوابم خودم راپیدا کردم

واین هشیاری خلوت خوابم را آلود.

آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود؟

درتاریکی بی آغاز وپایان

فکری درپس در تنها مانده بود.

پس من کجا بودم؟

حس کردم جایی به بیداری می رسم.

همه ی وجودم رادرروشنی این بیداری تماشا کردم:

آیا من سایه ی گم شده ی خطایی نبودم؟

دراتاق بی روزن

انعکاسی نوسان داشت.

پس من کجا بودم؟

درتاریکی بی آغاز وپایان

بهتی درپس درتنها مانده بود.

(سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 10:23  توسط فریدون فیض زاده  | 


با تصورات  واهی  روی  امواج  سرکش  دریای  پر تلاتم  ذهنی خود نشسته  باشی !وبزرگراههای خیالی را برای خود تصور کنی.درصورتیکه تمام بزرگراهها ی خیالی ات به یک نقطه ختم  شوند.زمانیکه بااراده وآزاد پا به اجتماع بزرگتری می نهی وبرای خود قانونی وضع می کنی ،اراده وآزادی ات، درچهارچوبی قرارمی گیرد که درکارها واعمال خود نه اختیار مطلق داری ونه به طورمطلق مجبوری.ویا به بیان رساتر دارای اراده وآزادی واختیارهستی. اما این ودیعه الهی به گونه ای نیست که بتواند قایل به تفویض باشد،چون هستی ازآن خدا ست.

 لاجرم درآن بزرگراه خیالی ات باچالش های فراوانی مواجه می شوی.  بناچار،  به مانند مباشری بااراده وآزاد،باپای خسته ،کمری خمیده ،دلی شکسته ،محاسنی سفیدو ازسرناچاری و دردمندی، ظلمی که برتوشده،به خالق خود پناه می بری وازاومی خواهی: ای خالق هستی!تو تطمئن القلوبی.

بنابراین بدون اذن واجازه از همنوع خود ،دستهای رنجورت را رو به سوی آسمان بلند می کنی  واز خالق بی همتایت می خواهی که ازاین بزرگراه خیالی و امواج خروشان، تو را به سر منزل مقصود برساند .به این امید که شکوفه های دعاهایت به بار بنشیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1392ساعت 15:17  توسط فریدون فیض زاده  | 


شب یلدا همیشه جاودانی است

زمستان رابهار زندگانی است

شب یلدا شب فر و کیان است

نشان از سنت ایرانیان است.

از هزاران سال پیش ،مردمان این مرز وبوم،آخرین شب پاییز هرسال راتا بامدادان بیدار مانده تا شاهد تولد و تابش خورشیدی باشند که سرچشمه ی زندگانی است .نامش را مهر نهادند وستایش خورشید درشب تولد میترا.

آغاز سخن-ایرانیان قدیم به مانند سایر مردمان این کره ی خاکی،برای خود خدایانی داشتند که از عناصر طبیعت سرچشمه وشکل می گرفت.مردمان آنزمان چاره ای نداشتند که برای فرار از اندوه وتاریکی وسختی های زمانه به چیزی پناه بیاورند لذا یکی از این عناصرپرستش،خورشید بود.ستایش خورشید توسط ایرانیان باستان درشب تولد میترا بود.که درکنارآن درخت سروی با پارچه ها وسنگ های رنگارنگ تزیین می شد. دوره ی خداباوری درزندگی بشربود،این مردمان چاره ای نداشتند.

پی بردن به رازهای طبیعت وگذر از آن دوره نتوانست لطمه ای به ارتباط ایرانی ها باعناصر طبیعت بزند.زیرا درفرهنگ ایرانی،عشق،احترام به آب وخاک،درخت ودریا وکوه .....وحفاظت از آنها،درنهاد ایرانیان نهادینه شده بود.

برهمین اساس است که باگذشت زمان،بیشتر عادات وآداب ورسوم سنن گذشته ،تاکنون توانسته قابلیت به روز شدن را داشته باشد وخود راهمگام باشرایط زمان نماید.

ستایش خورشید وروشنایی ومهر نیز که یادگار نیاکان ما بوده درگذر زمان در ذهن ها وجانها ی هر ایرانی جا خوش کرد وماندگار شد.

هرچند بی توجهی به آن از سوی برخی حکام درطول تاریخ به بهانه های زیاد،نتوانست این عادات وآداب و یابرگزاری اینگونه جشن ها را خاموش نماید ،چون جشن ها ازمیان مردم برپا خاسته وگوهر اخلاقی وارزشی را به خودگرفته بود و مهربانی،عشق،کمک به همنوع .....درنهاد خود نهادینه کرده بود

لذا باگذشت زمان موردتوجه وعلاقه زیاد مردمان این مرزوبوم با هرمرام ومذهب وعقیده ای قرار گرفت وسینه به سینه به نسل های دیگر رسید ودرگذر زمان دربرابر طوفان های زمان مصون نکه داشته شد.

مانیز امسال به مانند نیاکان خود به استقبال خورشید جاودان سرزمین مان که فاتح همیشگی تاریکی هاست رفته وفراموش نخواهیم کرد که نیاکان ماتنها به عشق وشادمانی که از نمودهای روشنایی بوده ،زندگی کردند واین میراث گرانمایه رابه ما سپردند.

لذا به پاس وقدردانی از گذشتگان خود که درفرهنگ عامیانه ی خود شب چله، شب بیداری، شب طولانی،شب یلدا،شب عشق وعشاق،شب انتظار و وصال ویا شب خشن نام نهاده اند وبه نسل های بعد از خود آموخته اند که سرمای زمستان رابهانه ای قرار دهیم تا دل هایمان رابه هم نزدیک نماییم.دورهم جمع شده وجشن بگیریم تا سختی ها وخوشی های یک سال کاری را همرا با سختی وزحمت و تلاش طاقت فرسای کشاورزی ودامداری و.....بوده را دراین شب،به بوته ی فراموشی بسپاریم وبا جمع نمودن بستگان واقوام نزدیک، به دیدن بزرگترهای خاندان خود رفته وشبی دوست داشتنی راخلق نماییم .هرچند خوردن تنقلات هندوانه وانار وانگور و....دراین شب برای بیدار باشی مرسوم است اما می توان گفت آنهایی که توانایثی تامین مایحتاج این شب به یاد ماندنی را دارند می توانند به عنوان(مادر خرج)پیشگام شده ودراین بزم شبانه ودور هم نشینی ،مجددا شاهد خاطراتی باشند که درآن فال حافظ ،شاهنامه خوانی ،تلاوت قران مجید،بازی کودکان،بازگویی داستان های دلنشین وخاطرات گذشته وحال کهنسالان خاندان وبحث های سیاسی ،اقتصادی جوانان ومیانسالان از وضعیت فعلی جامعه خودو درکنار آن نوشیدن چای و...خوردن هندوانه،انگور وانار و......همه وهمه می تواند یک تبسم  وخنده برلبان خانواده بنشاند  ونشاط وشادمانی رابرای همه به ارمغان آورد که شاعر می فرماید:

چند این شب وخاموشی؟وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گرسوختنم باید،افروختنم باید

ای عشق بزن در من،کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم،درخون دلم دارم

تا خود به کجا آخر،باخاک درآمیزم

.....................................

.....................................

چون گریه گلو گیرد،ازابرفرو بارم

چون خشم رخ افروزد،درصاعقه آویزم

ای....!سحر خیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا،بگشایم وبگریزم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 12:8  توسط فریدون فیض زاده  | 


درزمان های بسیا بسیار دور،کشتیی دردریا دچار توفان گردید دیری نگذشت که کشتی غرق شد سرنشینان کشتی دراین وضعیت بحرانی توی آب افتادند وهرکدام ازسرنشینان به نوعی درتلاش بودند  که خود رانجات دهنددراین بین یکی از مسافران خودرا به تخته شکسته ای رسانید وبرروی آن قرارگرفت.امواج تخته پاره وهمرا رابه ساحل بردند.وقتی مرد به ساحل رسید بدون هدف شروع به راه رفتن نمود تاشاید به یک آبادی برسد.

ازدور خانه هایی رادید،قدم هایش راتند ترکرد وبه دروازه ی شهررسید.

جلوی دروازه مردمی اجتماع کرده بودند همه بسوی مرد آمدند لباس گران قیمتی برتنش کردند واو راسوار مرکب نمودند وبااحترام وعزت خاصی به شهربردند.مسافرطوفان زده که نجات پیداکرده بود هاج و واج به مردم نگاه می کرد امادردل بسیار خوشحال بود ومی خواست بداند که مردم چرا این همه به وی محبت می کنند،باخودش گفت:شاید مرا با کسی دیگراشتباه گرفته اند.بعداز مدتی وی رابه داخل کاخی بردند وتاج باشکوهی برسرش نهادند وبه عنوان پادشاه اورابرتخت نشاندند.همه جا سکوت حکمفرما بود ،مردطوفان زده که خود رادرقامت پادشاه دیده بود به هرترتیبی بود سعی کرد به این راز پی ببرد.عاقبت پیرمرد فهیمی رادرجمع پیدا کرد و به او محبت های زیاد نمود  تااینکه اعتماد پیرمرد راجلب کردوآن دوپیرامون مسایل شهر و.....صحبت های زیادی کردند.مرد طوفان زده که پادشاه شده بود درلابلای صحبت پیرمرد فهمید که مردم این شهر رسم عجیبی دارند!

پیرمرد سپس گفت:ای پادشاه؟مرسوم است شاهان وقتی چند سال برسرقدرت می مانند،ظالم می شوند.بنابراین مابرای جلوگیری ازظالم شدن شاه،هرسال شاه خود راعوض می کنیم ویک شاه دیگر برای خودمان انتخاب می کنیم.لذا به همین منوال شاه قبل را به دریاانداختیم وکنار دروازه ی شهر منتظر نشستیم تاکسی از راه برسد .اولین کسی که وارد شهر شد اورابرتخت شاهی می نشانیم،اینگونه است این تخت شاهی یک سال بیشتر عمرنخواهد داشت.

مسافرطوفان زده فهمید که سرنوشت شومی درپیش رودارد بنابراین برای نجات خود فکری کرد.

بدون اینکه کسی ازکارکنان قصر متوجه شوند،توی یکی از جزایر نزدیک به آن شهر به احداث یک کاخ مشغول شد  وقبل از آنکه یک سال تمام شود ،احداث قصر به پایان رسید  ودرفرصت باقیمانده شروع به ذخیره آذوقه ووسایل مورد نیاز درقصرجدید نمود وقایق های را درابهای آن جزایر انداخت .یک  روزمانده به اتمام یک سال پادشاهی ،مردم شهر مخفیانه وارد کاخ شدند وپادشاه رادربستر خود ربودند وبدون هیچ عذر وبهانه ای پادشاه رابه دریا انداختندوسپس باز گشتند ودردروازه ی شهر منتظرشاهی دیگر ماندندد.

درآن تاریکی شب ،مرد که پادشاه شهر بود پیشبینی تمام کاره را نموده بود.شناکنان خودرا به قایق رساند وسواربرآن شد وآرام آرام به سمت جزیره حرکت کرد.صبح شد وبه جزیره رسید.خدا راشکر کرد وبه طرف قصری که ساخته بود حرکت نمود ناگهان درورودی قصر باهمان پیرمردی روبرو شد که قبلا درکاخ شاهی با وی مانوس شده بود.سلام کردوگفت:تواینجاچه کار داری؟پیرمرد جواب داد:من تمام کارهای تورازیرنظرداشتم.حال توباید به من بگویی ،توچگونه به فکر ساختن این قصر دراین جزیره افتادی؟

مردگفت:من مطمئن بودم که روزی مرا به دریا خواهند انداخت بنابراین دراین فکربودم که پیش از وقوع حادثه،فکری به حال خود نمایم.

پیرمرد گفت:تومرد باهوشی هستی اگراجازه دهی من نیز باقی عمرم رادرکنارت باشم.اینگونه شد که وقتی کسی دچار مشکلی می شود ازقبل برنامه ریزی می کند که همانا:علاج واقعه قبل ازوقوع باید کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 14:9  توسط فریدون فیض زاده  | 


ازهجوم نغمه ای بشکافت گورمغز من امشب:

مرده ای راجان به رنگ ها ریخت،

پا شد ازجا در میان سایه و روشن،

بانگ زد برمن:مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده؟

لیک پندار تو بیهوده است:

پیکر من مرگ را از خویش می راند.

سر گذشت من به هر لحظه های تلخ آلوده است.

من به هر فرصت که یابم برتو می تازم.

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.

با خیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آمیزد،

در تپش هایت فرو ریزد.

نقش های رفته را باز آورد با خود غبارآلود.

مرده لب بر بسته بود.

چشم می لغزید بر یک طرح شوم.

می تراوید از تن من درد.

نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 13:53  توسط فریدون فیض زاده  | 


شب سردی است،و من افسرده.

راه دوری است،و پایی خسته.

تیرگی هست وچراغی مرده.

می کنم،تنها،از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تابا دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر،سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آرم از ته دل:

وای،این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را غم هست به دل،

غم من،لیک،غمی غمناک است.

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 14:34  توسط فریدون فیض زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر